تبليغاتX
عباس مرتضایی

هنوز سرم

 

از گردش گهواره          می چرخد

 

با چرخ و فلک

 

در آسمان هفتم

 

با دوچرخه

 

کوچه ها را          چرخ می خوردم

 

دنبال بادبادک ها

 

از سر این پشت بام به پشت بامی دیگر

 

از سر این درخت تا درختی دیگر         کلاغ می شدم

 

بزرگ تر که شدم

 

هی چرخ می خوردم و دنبال روسری لیلی        لی لی می کردم

 

 

 

حالا هم

 

بین خانه و اداره           فقط راه می روم

 

تقصیر مادر بزرگ بود

 

با گهواره ای که سرگیجه داشت.

 

۸۸/۷/۲۷

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:47 |

از خورشید

 

زودتر خمیازه کشیدم

 

افتادم به دست انداز       پله ها

 

حیاط

 

 کاسه ی نور بود

 

و رخت ها روی طناب          بادبادک می شدند

 

ستاره کم آوردم و خوابم نبرد

 

حالا باید دهانم را

 

تمام روز دره کنم و

 

آخرین رمق ها را

 

در آینه ی حوض بریزم

 

بیچاره ماهی ها

 

افسرده شدند

 

حتا حاضرند

 

گربه ای بیاید و

 

خونی به رگ هاشان بدود

 

روز ها

 

باد

 

و ماهی ها

 

می روند

 

و شب دوباره

 

من هستم و مشتی کتاب

 

و دودی که آهسته

 

از لای انگشتانم            بیرون می خزد.

 

۸۸/۷/۲۵

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 13:37 |

از همه چیز تنها

 

نشسته ای و خیره به پنجره

 

نفس هایت را شماره می کنی

 

پدر می گوید:

 

جهان

 

با کشیدن سیگار و خمیازه            معطل نمی شود

 

و ماهی حوض

 

بیهوده دهانش را         باز و بسته می کند

 

بالاخره گربه ی سیاه

 

ماهی را به چنگ می آورد

 

همچنان که نشسته ای و

 

پنجره را نگاه می کنی.

 

۸۸/۷/۱۶

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 8:58 |

برای دوست٬برای ذکریا هاشمی

 

در پشت صحنه

 

منتظر چشم های شما بودم

 

که از لابلای اسکناس هایی که ورق می زدی

 

بر صورتم

 

که یک پول سیاه هم نمی ارزد         بیافتد

 

 

من ادای مجنون را در آوردم

 

تو هم نقش لیلی را بازی کردی

 

مردم

 

هنوز دارند کف می زدند.

 

۸۸/۷/۱۶

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 8:51 |

هی چرخ می خوردی و می رقصیدی

 

و من

 

در حیرت اندام تو              فیلسوف می شدم

 

شیطان بودی و یک جا بند نمی شدی

 

تا من

 

ایمان بیاورم

 

 

هنوز عروسکی را که به من دادی

 

به شیشه ی جلوی اتومبیل چسبانده ام

 

حالا هم

 

هی چرخ می خوری و می رقصی

 

و من

 

در آینه مردی را می بینم

 

که به شیطان

 

ایمان دارد.

 

۸۸/۷/۱۷

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در شنبه هجدهم مهر 1388 و ساعت 8:40 |

بغض اتاق ترکید و

 

در تداوم بارش باران

 

سبزی قالی          جوانه زد

 

از گوشه ی بالای چپ دیوار

 

رودی فیروزه ای

 

از تن دیوار

 

به پابوس تختخواب آمد

 

قرار بود

 

جهان را سفر کنیم.

 

۸۸/۳/۱۹

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:42 |

در گوشه ای از خودم           نشسته بودم

 

بی صدای      حرف ها

 

بی تکلم           واژه ها

 

بی گفتگوی خودم با خودم

 

در یک محو مهتابی

 

در حضور ساکت       سنگ ها

 

حتا باد

 

دل به سکوت داده بود

 

و پرندگان

 

در رویایی شیرین

 

خود را در ییضه ی مادران             نطفه کرده بودند

 

بهشت این جا بود

 

ای لعنت بر این تلفن همراه!

 

۸۸/۳/۱۹

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:32 |

زمینِ خیس از باران

 

و کفش هایی که تازه شدند

 

در همهمه ی بوی خیابان

 

که تک تک جمعیت

 

تنهایی خود را           راه می روند

 

 

سرنوشت آدم به دست کفش هاست

 

باران

 

شسته حرف های مرده را

 

دوباره به خانه ات خواهم آمد

 

باید کفش ها را         التماس کنم.

 

۸۸/۵/۷

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:21 |

در شب

 

همه را به خورشید دعوت می کنم

 

می گویم:آب در تمام حرف ها هست

 

می گویم:اگر پرنده ای بیمار شود

 

کسی نخواهد خوابید

 

اگر خورشید تابستانی شود

 

ابر ها

 

سایه بان خواهند شد

 

و اگر تکه گوشتی باشد

 

سگ و گربه آن را به هم            پیشکش می کنند

 

واقعا که وراثت         وحشتناک است

 

پدرم چوپان دروغگو بود

 

بی دلیل نیست که من

 

شاعر شدم.

 

۸۸/۳/۲۰

 

 

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 11:7 |

در کنج پیری خمیده ام

 

نه زالم

 

نه سهراب جوان

 

فقط می خواهم

 

صدای این نت های سیاه

 

کمی در حنجره ی کلاغ           معطل شوند

 

 

دیوار که بریزد

 

دوباره با دختر همسایه           بزرگ می شوم

 

از شهر که بدوم

 

دوباره ترنم علف

 

مشامم را           خواب خواهد کرد

 

اگر از تو                 تنها شوم

 

کودکی ام

 

در گریه های ملتهب            پیر خواهد شد

 

باید خودم را

 

پای آواز های تو            خاک کنم و

 

منتظر           باران باشم.

 

۸۸/۶/۱۰

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 10:40 |


Powered By
BLOGFA.COM