تبليغاتX
عباس مرتضایی

نه تنهایی برف

نه هوار آفتاب

مورچه ها حرص رفتن داشتند

و علف ها

کولیان کنار جاده

آرام و بی ادعا

فوج صدای کلاغ

 بدرقه ام کرد

 

من

در کبودی انگشتانت بودم

در عقیقی که همیشه با تو بود

 

از سفر آمدم

 همه چیز عوض شده بود

نه حیاطی بود       نه حوضی

فقط

کلاغ ها.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 14:42 |

در کدام فصل خواهم خوابید

و هزار پا

در کدام حفره ی سرم رژه خواهد رفت

باید مهیا باشم

تا آخرین گرمای تنم را نه به باد

که گوارای تن تو باشد

در کدام فصل

و کدام ماه به میهمانی می خواندم

در آن صبح به آن زودی

گلدان ها را آب خواهم داد

و با گنجشک ها و گربه های کوچه             خدا حافظی خواهم کرد

اسکناس را می گذارم تا بپوسند

و رویا هایم را به دست قاصدک ها می سپارم

با همان دوچرخه ی قدیمی

کوچه پس کوچه های محل را پرسه می زنم

و از تمام خانه ها و درخت ها                  آمرزش می طلبم

ای کاش من

هر روز

در صبح به آن زودی

می مردم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 و ساعت 15:59 |

تقدیم به همرهان سفر:حسن پرویزی و یوسف صادقی

*                     *                      * 

خورشید پشتم را جهنم می کرد

باد صورتم را درو می کرد

خورشید در کوله ام

باد روبرویم

سالک حزین من بودم

می بایست معبدی را

لا به لای هزاران منظره غریب اندیشه ها         کشف می کردم

کسی منتظرم بود

 

در جاده ای از تمام انسان ها

من آخرین بودم

به دریا که رسیدم

هیچکس نبود

همه دریا را خانه کرده بودند و

مرا به میهمانی دعوت می کردند

بر دامن نرم ساحل نشستم

مرغان دریایی غریبی می خواندند

آبجویم را مز مزه کردم

بی غم

بی شادی

بی آن که ردای قضات بر تنم باشد

 نگاه می کردم

معبدی نبود

کسی انتظارم را نمی کشید.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 و ساعت 8:57 |

(۶۲)

در سرزمین کجا می روم ؟

یله در کوپه قطار

جایی می روم

که روح استالین تبعیدم کرده ست

جایی می روم که آفتاب

نرم تر بتابد

و یا کریم ها

در نماز صبح

خوابشان نبرد

 

می دانم

گنبذ پستانت

گرمی دست هایم را خالی دارد

می دانم

روزی باد می آید

می دانم

پستان هایت دوباره شکوفه می زنند.

(۶۳)

در مترو نشسته بودی

 روبرویت ایستاده بودم

قطب جنوب در چشمانت می لرزید

و گاه دو بچه پنگوئن نگاهم می کردند

در ایستگاه بعدی جای ات نشسته بودم . . . .

 

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 و ساعت 10:57 |

وقتي آمدم

كسي سلامم نگفت

فقط مشتي خنده هاي خشك و

بوسه هاي ماسيده

به شكل غمخورك    

 در بي تفاوتي ثانيه ها

نشستم دراندام فواره ها

در حس هميشگي تلخ

در رخوت غروب خورشيد

 

براي من

هيچ خياباني آشنا نبود

و هيچ وقت

نام رييس جمهور كشورم را به ياد نداشتم

احتمال دارد

مسافر سياره اي ديگر باشم

 

كسي سلامم نگفت

وقتي

آمدم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:4 |

گفته بودم:دوستت دارم

تو هم باور کردی

تنت بوی روستا و کبک می داد

در همه ی آن روزها

خودم

پنهان بود

 

باغچه ی حیاط پیر شده

دنبال بویی می گردم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:2 |

مردد و سرد

آفتاب دم دم عید

زنبورها

در بی باور گل

من تنهایی خود را نشسته بودم و

گفتن سیب را تمرین می کردم

آفتاب بر تنم می نالید

و مرا از میان همهمه ی ماشین ها               صدا می زد

از سبز درخت

تا گریه ی خیابان ها

فاصله یک پیاده رو بود

 

در خیال سبز پارک

پیر مرد

از وهم سکوت آغشته به اندوه                 سیراب می شد

و هنوز امید داشت

که سال موش

سال خوبی باشد

ما خنده ها را در خود می خوردیم

تا دیوانگی بیرون نزند

 

در کودکی که بودم

مادر 

واژه ها را آب می کشید و

در دهانم می کاشت

تا روزه ی سکوتم باطل نشود

 

من

رنگ واژه ها را می شناسم

و می دانم چگونه

در خمیازه ی بلند یک بعد ازظهر

از آب حرف بزنم

در روزهای بادبادک

در بی قراری گنجشک ها               خواب می شدیم

و با اولین سلام گل میخک                   می شکفتیم

 

اولین پاییز که آمد

فهمیدم

که بی هندسه مرگ

زندگی برای ابد کج می شد

و صدای خدایان

در عمق سکوت            به خواب می رفت

 

باران سیزده به در

ما را در به در کرد

و ما تازه فهمیدیم

که سبزه را

آن روز هم

 باید آب می دادیم.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 و ساعت 9:33 |

چه روشنایی غمگینی موج می خورد

در چشمان من و تو

و همیشه این گونه

قرارمان با هم بود

بی آنکه کسی دلخوری را بخواهد

حرف هایمان ته می کشید

با اولین حرفی که می خواستیم

 

ونیز را زیارت کردیم

باور من و تو نبود

از این قایق به آن قایق             سفرشدیم

با یک بهت بزرگ

باور کردیم که ونیز را مشغولیم

 

این از گلوی قوی تو بود

که مردان حریص رم

تو را سینیوریتا تلفظ می کردند

من که خود را نادان خواستم

در یک بی خیالی غربی

گذاشتم با تو

عکس یادگاری بگیرند

احتمالا تو

در معاشقه آتی آن مردان

حضور خواهی داشت

 

دوست دارم

مثل پدرانم

تو را با دشنه ای شقه شقه کنم

اما

اما این کروات لعنتی

حتا نمی گذارد

یاد گذر لوطی صالح بیافتم

 

در کافه فرودگاه

چه روشنایی غمگینی موج می خورد.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 13:33 |

دوباره سال نو آمد

دوباره هوا بوی تازگی گرفت

دوباره باغچه گل داد

دوباره حیاط

محل عاشقانه ی گنجشک شد

 

دوباره لب هاـ چه بگویم ـ خندید

و همچنان دست ها

حیران اعتماد بودند

دوباره کارتنک سرد روزنامه ها

در چشم مجسمه داوود       تار تنید

 

دوباره بهار آمد

و دوباره آقای ـ رییس جمهور

به زیبایی ها خندید.

 

۸۷/۱/۵

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه پنجم فروردین 1387 و ساعت 9:54 |

نکند خواب می بینم

عروسک های خواهرم

برای خود

 خانمی شده اند

یاد روزهایی به خیر

که از باغچه مادر بزرگ می آمدیم

و در شب های پشت بام

ستاره ها را جابجا می کردیم

من به گل های گلدان شک دارم

و همیشه آسمان را غریب می بینم

نکند   نشود   ندید دیگر

زندگی مشبک پنجره ها را

و دیوی که بوی آدمیزاد را شنیده باشد

 

همه چیز پشت واژه ها پنهان شده

من

از همین اندکی قبل می خواهم

که چشمان عاشقم

میوه های زنی را بچیند

نه چه بیهوده نیست تمنای من

که می خواهم با حرف هایت مغازله کنم

بی هیچ ابری خشک که ببارد

بی هیچ سکوت دشت که بنالد

 

خوب است که مرگ هست

و گرنه در این همه تکرار می مردیم

و تمام نشئگی خاطرات را

میان دستان امروز

از دست می دادیم

 

من عابری ابدی هستم

و تیر های چراغ برق را

در سکوت شب می شمارم

تا آنجا که من باشم و ماه

و آوای دور سگ ها

در قعر عمیق نا پیدای یک سایه.

+ نوشته شده توسط عباس مرتضایی در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 10:28 |